تبليغاتX
دختر مرداد
چهارشنبه 3 تیر1388
یا حسین

 

مدتیست دلگرفته ایم...احساسی عجیب می گوید از حال و روزمان خبر داری...مگر می شود نیم نگاهی به عشاقت نکنی؟...جوان هایی که این روزها مشکی به تن دارند٬ سالی یک بار با تو تجدید بیعت می کنند...با همان لباس های مشکی...زیر همان تکیه های سیاه پوش...در همان دسته های عزا....از مرامت به دور است که این شبها بانگ " یا حسین"  این جوانان را نشنوی...امشب در اوج یاس و نا امیدی بانگ "یا حسین " همسایه آرامم کرد...گویی دری از امید به رویم باز شد...قضاوت میان حق و باطل در پیشگاه تو که عین حقیقتی اشتباهی بزرگ است...من امشب نه برای جانبداری از گروهی خاص که فقط برای جوانان این آب و خاک آمده ام....دست گدایی ام را ببین...به سوی تو دراز است...آمده ام کمی آرامش گدایی کنم....کمی عدالت...کمی حقیقت...آمده ام تا  نظر کنی بر حال و روزمان...آنهایی که در دسته های عزاداریت زنجیر بر سینه می زنند زیر دست و پا و مشت و لگدند...همان جوان هایی که هر سال محرم شال عزا به سر دارند عزادار ندا و امثال ندا هستند...

اینها را ببین و شبها "یا حسین" هایمان را بشنو...