تبليغاتX
دختر مرداد
شنبه 17 اسفند1387
چرخ چرخ عباسی..خدا منو نندازی..........

وااااااای....چقدر دور شدم و نزدیک!....چقدر دور شدم از روزایی که رو چرخ و فلک کوچیک پارک میشستم و میخوندم... و چقدر نزدیک شدم به چرخ و فلکی که هر روز داره می چرخونه و می چرخونه و می چرخونه...بچه که بودم انقدر بنده بودم که حتی رو همون چرخ و فلک کوچیک عجزمو بلند بلند بخونم و با افتخار ازش کمک بخوام...حالا که (مثلا) بزرگ شدم بعضی وقتا یادم می ره یکی اون بالا نشسته و منتظره تا فقط من بگم: آ خدا کمک!

امروز دلم می خواست بهش بگم یه وقت منو نندازی خداجون...امروز کلافه بودم...بیشتر از قبل...نا آروم بودم...بیشتر از قبل....ای خدا تو هم قدرت نمایی کردی...بیشتر از قبل!

*تا حالا حس کردی خدا گوشتو گرفته و می پیچونه و آروم و با طمئنینه در گوشت زمزمه می کنه:"یادته فلان روز، فلان جا ،فلانی رو اذیت کردی؟...یادته خودخواهی کردی و اونو نادیده گرفتی؟..اون بنده ی من بود که تو ندیدیش...امروز وقتشه بچشی با اون بنده چه کردی!".....آخ....امروز گوشمو پیچوند!