
این فاصله ها منجمدم می کنه...تو اوج خوشی و گرما یخ می کنم...می رم تو فکر...فکرایی که اصلا دوسشون ندارم...همیشه فکر می کردم خودم عاشق حد و مرز هام...این منم که دلم نمی خواد کسی ازم بدونه...ولی امشب فهمیدم این شرایطه که منو این جوری بار آورده...تنها و تودار...دارم می لرزم...تو که انقدر مهربونی کاش انقدر ازم دور نبودی...کاش نزدیک تر بودی به دلم...به قلبم...کاش می دونستی تو این سه چهار ساله چه قدر بزرگ شدم...کاش می فهمیدی منو!
دارم می لرزم...یه دفعه صدای آروم یه نفر٬ آرومم می کنه:" خدا از همه چیزت خبر داره...این کافی نیست؟"
گرم می شم...آروم می شم...احساس می کنم تو آغوش مهربون خدا قایم شدم....کسی منو نمی بینه....کسی دستش بهم نمی رسه...تازه اگرم برسه من تو بغل خدام...کسی کاری از دستش بر نمیاد...من خدا رو دارم...ما خدا رو داریم!
