
این خانه ی من است...پای رفتن نیست....دل موندن هم نیست....من هستم و یه دنیا سردرگمی..پر از حرفم...ولی گوش شنوا نیست...پر از حس نوشتنم...ولی اگه این سر و صداها بذاره...امشب بین همه ی "نمی دانم" ها تنها به یک چیز مـؤمنم...طغیــــــــــــــــــــــــــان
من باز هم بعد از یک دوره آرامش هوای طوفان دارم...

*اگه یه نیمچه اعتقادی به وجود خدا و باز هم نیمچه اعتقادی به عدلش وجود نداشت اونوقت معلوم نبود الان مجبور به چه تسویه حساب هایی بودم...خوبه هستی خدا...هر چند صبرت یه کم زیادی زیاده ولی همین وجودت و امید به دادخواهی ِ تو ما را بس!
*رسما اعلام خستگی می کنم....شمع ها روشن نمی شن...گلی تو گلدون نمیاد ...متنی رو تخته نوشته نمی شه....تـــــــــــــــا اطلاع ثانوی اوضاع همینه....از زمین و زمان گله دارم....تا خود خدا نگه چرا هم آدم نمی شم...
*یادش به خیر که گذشته ها نهایتِ طغیانِ من، ختم به آغوش پر گناه تو می شد...خوشحالم که امروز آغوش تو هم در تنهایی مان جایی ندارد...هر چنــــد که هرگز و هزاران بار هرگز، دلمان نمی خواهد آغوشت مأمن دیگری باشد!
تو هم بیا و زندانی ما باش....فقط چند روز...بگذار کمی از عقده ی روزهای زندان و احساسش، گشوده شود!