تبليغاتX
دختر مرداد
پنجشنبه 1 بهمن1388
خورشیدم...عزیزترین رویای من...دلم برات تنگ شده...خیلی وقته فرصتی نشده بهت فکر کنم و در خوشی و یه عشق پاک غرق بشم...خیلی وقته تو خوابم صورت معصومانه ای که برای من زیباترین نقاشی دنیاس رو ندیدم...خیلی وقته سراغ کمدم و بسته ی سفید رنگی که پره از کادو های تو نرفتم...خیلی وقته ندیدم چیزایی رو که برات خریدم و کنار گذاشتم...خورشید...عزیزترینم...رویاهای من یکی یکی رنگ عوض می کنند...می روند از یاد... و گاه تازه تر ها می آیند...ولی تو همیییشه هستی...تو همیشه بهترین رویای من هستی...رویای طلایی من...رویای قشنگی که همه و همه مرا از داشتنت ملامت می کنند...رویای روزهای گرم آفتابی من...رویای فرداهای به تو رسیده ی من...کاش روزی که کنارم می آیی بدانی برای آمدنت چه ها که اندیشیده ام...تو می آیی تا من آنچه که خود نداشته ام را به تو تقدیم کنم...گرم ترین آغوش و صمیمانه ترین محبت تقدیم عزیزی که امروز ناب ترین رویاست و قرار است فردا خورشید تابان زندگیم شود...به امید طلوع صبور خواهم ماند.

 

*آخخخخ....دلم لک زده واسه نوشتن....واسه لحظه ای که خودم و احساسم و همه ی وجودمو به دست لغات می سپارم و لغات رو دست قلم و قلم رو دست کاغذ....خیلی وقته با خیلی چیزا قهر کردم...که نوشتن یکی از اون چیزاس.

*امشب آشتی کنون من و نوشتن نیست....هنوزم دل چرکینم از قلمی که جز وقت دلگرفتگی همراهم نیست.

*ماه دوم از زمستونم شروع شد ولی من هنوز پاییزم...همون بهاری که عاشق شده!

*کاش می شد همیشه مدلی زندگی کنم که دوست دارم...بین کتابای شعر و کاست های تکنوازی تار و دفتر های خاطرات.

*و باز هم کاش همه مثل من با بوی کیک داغ شاد می شدن...با یه نگاه مهربون عاشق...با چند تا شاخه گل مست...با یه بوسه دیوانه...اون وقت مجبور نبودم کس دیگه ای باشم...یه بهار واقعی بودم...خود خودم.

تازه دستم گرم شده ولی حیف که روم نمیشه بیشتر از اینا پی نوشت بنویسم.