
مدتیست دلگرفته ایم...احساسی عجیب می گوید از حال و روزمان خبر داری...مگر می شود نیم نگاهی به عشاقت نکنی؟...جوان هایی که این روزها مشکی به تن دارند٬ سالی یک بار با تو تجدید بیعت می کنند...با همان لباس های مشکی...زیر همان تکیه های سیاه پوش...در همان دسته های عزا....از مرامت به دور است که این شبها بانگ " یا حسین" این جوانان را نشنوی...امشب در اوج یاس و نا امیدی بانگ "یا حسین " همسایه آرامم کرد...گویی دری از امید به رویم باز شد...قضاوت میان حق و باطل در پیشگاه تو که عین حقیقتی اشتباهی بزرگ است...من امشب نه برای جانبداری از گروهی خاص که فقط برای جوانان این آب و خاک آمده ام....دست گدایی ام را ببین...به سوی تو دراز است...آمده ام کمی آرامش گدایی کنم....کمی عدالت...کمی حقیقت...آمده ام تا نظر کنی بر حال و روزمان...آنهایی که در دسته های عزاداریت زنجیر بر سینه می زنند زیر دست و پا و مشت و لگدند...همان جوان هایی که هر سال محرم شال عزا به سر دارند عزادار ندا و امثال ندا هستند...
اینها را ببین و شبها "یا حسین" هایمان را بشنو...
غم زیبای دلت را می ستایم و حضور مبارکت را دیروز پای صندوق های رای ارج می نهم...گر چه امروز اعتمادمان را سرکوب و دلهامان را شکستند...گرچه باز هم حضور من و تو٬ مغلوب اقلیت کم فهم شد و نامناسب ترین گزینه برنده ی بازی شد...هه...جالب است...می ترسم از روزی که الگوی همه ی ایران زمین٬ اینگونه تقلب و فریب شود....دیروز ۲۲ خرداد میلیونها ایرانی با صداقت برای احیای کشور و وطنشان پای صندوق های رای رفتند و امروز ۲۳ خرداد صداقت٬ آزادی٬ اعتماد و خیلی از خوبیهای دیگر زیر سوال رفت...من نخواهم گذشت از فرد یا افرادی که چهار سال از عمر من و تو را به این راحتی دستخوش منافع خویش کردند...من نخواهم گذشت از هر ایرانی که با نادانی خود من را شریک انتخاب خویش کرد...من نخواهم گذشت حتی از کسانی که آمدن پای صندوق های رای را تحریم کردند و میدان را به افرادی همچون طرفداران دکتر! عرضه کردند...امروز هرچند رای من و تو نتیجه ای در بر نداشت٬ هر چند گویی همه چیز از پیش تعیین شده بود ولی خوشحالم که آمدم و دیدم...امروز وجدانم راحت است که اگر کسی آمد و ۴ سال آینده ی ایران را در دست گرفت٬ با کوتاهی من و تو نیامد...ما رفتیم...ما همه برای بیرون کردنش بسیج شدیم...ما همه برای نجات ایران بسیج شدیم...چه کنیم که هر چند تعدادمان زیاد بود ولی زورمان کم بود!...این بار هم زور دروغ و تقلب بر صداقت چربید...من وجدانم خوش است٬ هرچند دلم بس ناخوش احوال است...
باورم کن ای عزیزم
تا تموم زندگیمو
من به پای تو بریزم
باورم کن خیلی خستم
باورم کن دلشکسته م
کاشکی تو نگام می خوندی
که فقط دل به تو بستم
میمیرم اگه یه روزی
غم ببینم تو چشمات
کاشکی لحظه های تلخم
پر شه از عطر نفسهات
طفلکی دلم به جز تو
هیچی از خدا نمی خواد
نذار غصه های این دل
بشه هم صدای فریاد
منتظر بودم و هستم
نگو چشم به رات نباشم
این تموم دلخوشیمه
بذار از غصه رها شم
اگه می شنوی صدامو
بیا هم خونه ی من شو
خونمون خیلی کوچیکه
قد آغوش من و تو!
خودت می دونی اگه واسه هرکی غیر از تو بود الان نمی نوشتم...خیلی وقته خوب نمی نویسم...ولی خب تو که غریبه نیستی...می دونم اگه بد شد اگه کم شد اگه نوشتم پر از غم شد تو می بخشی...تو می دونی دلمه که داره واست می نویسه نه دستم...تو می بخشی...مثل همیشه که بخشیدی و تو قلب من بزرگ شدی....مرد شدی...تو بخشیدی و موندگار شدی...امروز آسمون می بارید...این بارون بهاری منو دیوونه کرد...مثل همیشه بوی نم بارون مستم کرد....عاشقم کرد...یاد تو افتادم....یاد روزای بارونی که با تو قشنگ تر شد...نمی دونم داره دلم منو به کدوم مسیر می کشه...نمی دونم آخرش چیه و کجاس...فقط می دونم خودمو واسه اومدن و همسفر شدن آماده کردم...حالا تا هر جا و هر زمان!

*کاش می دانستم چیست
آنچه از چشم تو تا عمق وجودم جاریست...
وااااااای....چقدر دور شدم و نزدیک!....چقدر دور شدم از روزایی که رو چرخ و فلک کوچیک پارک میشستم و میخوندم... و چقدر نزدیک شدم به چرخ و فلکی که هر روز داره می چرخونه و می چرخونه و می چرخونه...بچه که بودم انقدر بنده بودم که حتی رو همون چرخ و فلک کوچیک عجزمو بلند بلند بخونم و با افتخار ازش کمک بخوام...حالا که (مثلا) بزرگ شدم بعضی وقتا یادم می ره یکی اون بالا نشسته و منتظره تا فقط من بگم: آ خدا کمک!
امروز دلم می خواست بهش بگم یه وقت منو نندازی خداجون...امروز کلافه بودم...بیشتر از قبل...نا آروم بودم...بیشتر از قبل....ای خدا تو هم قدرت نمایی کردی...بیشتر از قبل!

*تا حالا حس کردی خدا گوشتو گرفته و می پیچونه و آروم و با طمئنینه در گوشت زمزمه می کنه:"یادته فلان روز، فلان جا ،فلانی رو اذیت کردی؟...یادته خودخواهی کردی و اونو نادیده گرفتی؟..اون بنده ی من بود که تو ندیدیش...امروز وقتشه بچشی با اون بنده چه کردی!".....آخ....امروز گوشمو پیچوند!

* دارم فکر می کنم چی باعث شد این داستانو بنویسم...نمی دونم...شاید به نتیجه برسم!
*دوست داشتم اسم داستانمو بذارم پرواز با خیال...ولی به نظرم تکراری بود!
*دوست داشتم خیلییی آزادانه تر می نوشتم...یه حس لعنتی نذاشت!
*دوست دارم بدونم تو اگه با خیالت پرواز کنی کجا می ری؟
این فاصله ها منجمدم می کنه...تو اوج خوشی و گرما یخ می کنم...می رم تو فکر...فکرایی که اصلا دوسشون ندارم...همیشه فکر می کردم خودم عاشق حد و مرز هام...این منم که دلم نمی خواد کسی ازم بدونه...ولی امشب فهمیدم این شرایطه که منو این جوری بار آورده...تنها و تودار...دارم می لرزم...تو که انقدر مهربونی کاش انقدر ازم دور نبودی...کاش نزدیک تر بودی به دلم...به قلبم...کاش می دونستی تو این سه چهار ساله چه قدر بزرگ شدم...کاش می فهمیدی منو!
دارم می لرزم...یه دفعه صدای آروم یه نفر٬ آرومم می کنه:" خدا از همه چیزت خبر داره...این کافی نیست؟"
گرم می شم...آروم می شم...احساس می کنم تو آغوش مهربون خدا قایم شدم....کسی منو نمی بینه....کسی دستش بهم نمی رسه...تازه اگرم برسه من تو بغل خدام...کسی کاری از دستش بر نمیاد...من خدا رو دارم...ما خدا رو داریم!

پدرش معتاده و مادرش مدتیه که تو بیمارستان٬ بخش مغز و اعصاب بستریه...دخترک از نعمت داشتن مادر محرومه...قبل از اینکه بهم این اطلاعات رو در موردش بدن٬ خودم حدس زده بودم که وضعیتش با بقیه فرق می کنه...مشخصه...مادری بالای سرش نیست تا صبحا با قربون صدقه دخترشو بیدار کنه...دست و صورتشو بشوره...موهاشو شونه کنه...لباس مرتب و تمیز تنش کنه..دخترک رو ببوسه و بفرسته مدرسه...با وجود اینکه از تمامی شواهد می شد فهمید شرایطش خاصه با این حال تا شنیدم٬ یه غم بزرگ اومد تو دلم خونه کرد...این غم مدتیه تو دلم نشسته و هر بار با دیدن دخترک تبدیل به یه بغض می شه که تا الان بهش اجازه ی باریدن ندادم!...این غم مدتیه تو دلم نشسته و هر روز و هر روز می شه هزاران هزار سوال که تا الان جوابی برای هیچ کدومشون پیدا نکردم...این غم می شه فکر...فکر...فکر!
چرا نباید مثل هم سن و سالای خودش باشه؟...چرا نباید تمیز و مرتب لباس بپوشه و مودب برخورد کنه تا همه بین اون و بچه های دیگه فرق نذارن؟...اون که بچه س...اون که بی گناهه...چرا باید تاوان گناه بزرگتراشو پس بده؟؟؟

می خوام بنویسم...بعد از مدتها...می شینم پای کامپیوتر و فکر میکنم...از کجا شروع کنم؟..از پاییز که امسال دوست داشتنی تر از همیشه س...یا از شغل جدید...از یه عشق که پاییز رو رنگی کرده..یا از...دارم فکر می کنم که مجری رادیو با یه جمله تمام افکارمو پاک می کنه و باعث می شه طور دیگه ای بنویسم...."دقایق شبانه ی دلپذیری داشته باشید و ...."..........دقایق شبانه ی دلپذیر...دقایق شبانه ی دلپذیر یعنی چی؟...یاد دخترک می افتم...خیلی زود طعم بدی روزگار رو چشیدی...خیلی زود طعم تبعیض رو چشیدی...خیلی زوده برات که نگاه های جورواجور و تحمل کنی...آخ...کاش امروز گریه نمی کردی...کاش امروز اشکاتو من نمی دیدم...کاش امروزم مثل روزای قبل می خندیدی تا حداقل خودمو با این فکر تسکین می دادم که:"خوبه هنوز بچه س...خوبه متوجه نمی شه دور و اطرافش چی می گذره"...کاش گریه نمی کردی و میذاشتی من خودمو بازم گول بزنم!
*حالا می فهمم دقایق شبانه ی دلپذیر یعنی همین دقایقی که کنار مادر و پدرم سپری شد...همین دقایقی که دور از اعتیاد و مریضی و بیمارستان و دلهره ی از دست دادن عزیز ترینام سپری شد...همین دقایقی که لطف تو شامل حالم شد....خدایا شکر...شکر به خاطر یه زندگی خوب که پره از دقایق شبانه و روزانه ی دلپذیر!....شکر!
*بعد از مدت ها دلم هوس نوشتن کرد...همه دوستای خوب قدیمی و همه دوستای خوب جدیییید سلام!
(نهج البلاغه)
اگه تو هم مثل من فریب شیطونو خوردی امشب وقتشه....خدا در توبه رو به روی همه مون باز کرده...التماس دعا!

دلم می خواد رها شم....رهاااا...دلم می خواد خودمو از "باید" ها و "نباید" های زندگی رها کنم...دلم می خواد فریاد بزنم دلتنگم....دلم می خواد فریاد بزنم دلم هنوزم اسیره...ریختم به هم...چرا کسی منو نمی بینه؟...چرا کسی نمی فهمه درونم چه خبره؟...چرا...چند وقتیه احساس می کنم پشت نرده های یه زندان گیر افتادم...یه زندان که تک تک میله هاشو خودمو اطرافیام ساختیم...با دستای خودمون...باورش سخته...ولی حقیقت داره...این حقیقت داره که خودمون با دستای خودمون میله های زندانمون رو می سازیم...گاهی اوقات با تعصبات پوچ...گاهی اوقات با بی منطقی های واهی...بعضی وقتا با احساسات افراطی و مضر...یه کم دقیق تر نگاه کنی تو هم می تونی میله های زندان زندگیت رو ببینی...حالا که بعد از بیست سال پیداش کردم٬ حالا که می خوام رها شم بقیه نمی ذارن...من دنبال آزادیم...یه آزادی که پره از آرامش...پره از "دختر مرداد" حقیقی...به دور از خواسته های دیگران...پره از من- واقعی...برای آزادی نیاز به قدرت دارم...نیاز به صبر دارم...نیاز به خیلی چیزا دارم و متاسفانه این "خیلی چیزا" آزادی رو در نظر من بعید می کنه...بعییییید!!!
*یه ۴ مرداد دیگه هم اومد و رفت...این بار بی سر و صدا تر از همیشه!
بیست سال از عمر من گذشت و من هنوز به خیلی از چیزهای دلخواهم نرسیدم...یکی از اونا آزادیه...ولی خب می شه یه جور دیگه هم به قضیه نگاه کرد...مثلا این جوری: بیست سال از عمر من گذشت و من تو این بیست سال به خیلی چیزهایی رسیدم که بیست ساله های دیگه هنوز نرسیدن...مثلا عشق...یا...یا هیچی...وقتی می گم عشق دیگه نیازی نیست چیز دیگه ای بگم...عشق خودش به تنهایی کلی حرفه...کلی احساسه...غم...شادی...رنج...باقیشو اگه عاشق شده باشی خودت می تونی حدس بزنی.
*"منو نمی بینن"...این فکریه که این روزها آزارم می ده.
*به استقبال تجربه های جدید بیست و یک سالگیم می رم...بهاشم هرچقدر گرون باشه پرداخت می کنم...من به شدت خریدار تجربه های پرهیجانم...پر هیجاااان!
* حرفام تموم نشد...ولی به فکر تو هستم که شاید حوصله ی پر حرفیامو نداشته باشی...پس به احترام توی خواننده همین جا این پست رو مختومه اعلام می کنم!