
برقرار باشی و سبز
گل من تازه بمون
نفسم پیشکش تو
جای من زنده بمون
باغ دل بی تو خزون
موندنی باش مهربون
تو که از خود منی
منو از خودت بدون
غزل و قافیه بی تو
همه رنگ انتظاره
این همه شعر و ترانه
همه بی عطر و بهاره
موندنی باشی همیشه
لب پاییزو نبوسی
نشه پرپر شی عزیزم
مهربون گلم نپوسی
*مرداد داره از راه می رسه...گرم ترین فصل سال...من دو ساله سرد سردم.
این یه دعوت نامه س...بازم فرستنده تویی و گیرنده من!
این یه بهانه س که برگردم پیشت...آخه تو سختیا غیر از تو کسی رو ندارم!

* بهانه...بهانه....دلم بهانه تو می گیره.
*یه حسی دارم که انگار بار اوله دارم تجربه ش می کنم...حس ایگنور شدن!!!
* یه حسه دیگه هم دارم که اینم بار اوله دارم تجربه ش می کنم...یه جور بدبینییی.
*یه حسه دیگه هم دارم که دلم می خواد گریه کنم ولی چشام یاری نمی کنن...این یکی رو قبلا هم تجربه کرده بودم!
خیلی خوشم میاد از خودم وقتی انقدر راحت تو یه اتاق بهم ریخته می شینم و دلم هوس آپ کردن می کنه...مهم تر از همه هم اینه که موضوع خاصی واسه نوشتن به نظرم نمیاد...فقط دوست دارم بنویسم...دل کندن از اینجا کار راحتی نیست ولی چیزی که مسلمه اینه که به اندازه ی گذشته به اینجا وابسته نیستم...من تازگیا به چیزای قشنگ تری وابسته شدم...مثل بعضی از خیابونا...یا بعضی از ترانه ها...یا بعضی از لباسا...یا بعضی از بعضی چیزای دیگه که می تونه شامل خیلی چیزا بشه...وابستگیم بویی از زندانی شدن نداره....بوی استقلال می ده...برای همینم شیرینه نه تلخ!...کلی رابطه ی جدید و به تبع اون کلی تجربه کسب کردم که اونم به نوبه ی خودش قشنگه...کلی آدم دوست داشتنی یا تقریبا دوست داشتنی به دوستای من اضافه شدن...ولی ....ولی این حس شیرین و دلنشینیه که قلب من در خونه شو به روی همه بسته
...حس می کنم گاهی اوقات لج می کنه...الان چند وقتیه مثل بچه ها پشتشو کرده به دوستای جدیدمو حتی حاضر نیست نیم نگاهی به اونا بندازه...منم اصراری ندارم...منم پذیرفتم که همه رو دوست داشته باشم ولی قلب و عشقمو برای هر کسی خرج نکنم!
ترجیح می دم فکر کنی از سنگ شدم ولی بهت نزدیک نشم....ترجیح می دم فکر کنی بی احساسم ولی پیشت محکم باشم و راحت نبازم...نه خودمو نه دلمو نه زندگیمو...این روزا ترجیح می دم تو روت نگاه کنم و بگم...بگم داری سو استفاده می کنی نه محبت...داری حرمت شکنی می کنی نه رفاقت...داری زیاده روی می کنی٬بپا!
این روزا خیلی عوض شدم....به همون اندازه که خوشحالم از اینکه دارم تغییر می کنم و درجا نمی زنم٬ به همون اندازه می ترسم از اینکه بهای تجربه های جدید بیش از توانم باشه و از پسش برنیام...تو تمام مسیر جاده ی تحول٬ از اولین قدم تا الان و مطمئنا تا همیشه٬ از تو کمک خواستم و می خوام...تنهام نذار!
*این پست مخاطب شخصی نداشت.

*امروز یکی از همون "بد ترین شرایط"ی بود که بازم منو سوزوند!
*توی راه دانشگاه بعد از اینکه با یکی از برادرای بسیجی برخورد مختصری داشتم
به خودم خندیدم که با چه افتخاری اسم مستعار خودم رو "دختر مرداد" انتخاب کردم...امروز اولین باری بود که دلم خواست بلند فریاد بزنم دختر بودن خیلی هم خوب نیست!
*آقایون محترم خواننده ببخشید اگه تو این پست تر و خشکو با هم سوزوندم.
*می دونم اگه یکی دو ساعت دیگه خودم این پست رو بخونم ممکنه به بعضی از جمله های افراطیش خرده بگیرم...ولی آدمیزادیم دیگه...بعضی وقتا جوش میاریییییم...شما به بزرگی خودتون ببخشید!
۹/بهمن/۸۶
ساعت: یک بامداد
امضا:..............
این یکی از آخرین خاطراته محرمانه ترین دفترچه خاطراتمه...امشب وقتی که دیگه کاملا از نوشتن مایوس شدم٬ شروع به خوندن کردم...احساس کردم چقدر حال و روزم شبیه ۹ بهمن ۸۶ ِ ...."پرم از حرف....ولی خالی از نوشتن!...دلم پره ولی نمی دونم از کی؟!"...برای همین بعضی از قسمتاشو نوشتم...یه قسمتاییش هم سانسور شد...دلیلشم اینه که هنوزم دلم می خواد اون جمله ها محرمانه باقی بمونه...امشب باز هم اومد و از کوچه مون گذشت و منو برد به یه عالم دیگه...تا دو سه هفته ی پیش چهارشنبه شب میومد...با همون ویولن قشنگ و نوای قشنگ ترش...این هفته زودتر اومد...طبق معمول جلوی در خونمون ایستاد و سفارشی شروع کرد به زدن...منم تو دلم زمزمه می کردم:"بردی از یادم...دادی بر بادم...با یادت شادم...دل به تو دادم"...چقدر دلم می خواست بلند بلند بخونم...حیف که صدای قشنگی ندارم!
روزا یکنواخت شده...احساساتم دارن کمرنگ می شن و من به شدت احساس نگرانی می کنم...مثل گذشته نیستم...نه حوصله ی شنیدن دارم نه نوشتن نه هیچیه دیگه!...صدای محبوب ترین خواننده ها و پر خاطره ترین ترانه ها هم این روزا منو از لاک خودم در نمیاره...بارها میام و شروع به نوشتن می کنم ولی...ولی نصفه نیمه رهاش می کنم...و امشب یه جمله ذهن منو مشغول کرده :"اون اندازه ای که خیلیا برای من مهم هستن٬منم برای خیلیا مهمم یا نه؟!"

*بر سر آنم که گر ز دست بر آید دست به کاری زنم که غصه سر آید
هنوز هم صدای خالی از لطف و پر از شکوه ی ما ذره ای از مهرت کم نکرده است...هنوز هم نافرمانی هایمان آزرده ات نکرده است...هنوز هم رحمتت بر سر بنده ای می بارد که پر است از گناه...پر است از اشتباه...پر است از من...من بی تو!...و من چه پوچ و هیچم بدون تو...مدت هاست بغض دلتنگی را در دل نهان می کنم...رویی برای بازگشت و طلب بخشش نمانده است...هر چند که باور دارم بخشنده ی مطلقی....امروز آسمان بارید و دلم پر زد برای تو...برای خدایی که هنوز هم خدای من است!

* امروز بازم بارون بود که منو دگرگون کرد...همیشه طلسم های روحی من٬ توسط بارون شکسته...همیشه!...این بار خوب شکستنی بود...منو نزدیک کرد به خدایی که هنوزم خدای منه!
* من دلم برای خدا تنگ شده بود...خیلی...اندازه ای که لیلی گاهی اوقات از دوری مامان دلتنگ می شه...شایدم بیشتر!
* هر که شد محرم دل در حرم یار بماند وانکه این کار ندانست در انکار بماند
لحظه ها همیشه خواستن
که تو رو بگیرن از من
چه غریب و ناشناسه
جاده ی به تو رسیدن
همیشه یه چیزی بوده
شوقتو از دلم ربوده
ولی یک تپش دل من
از غمت جدا نبوده
یه روز چشاتو وا کنی
می بینی من تموم شدم
می بینی جام چه خالیه
یا رفته ام پی خودم
اگه یه روز و روزگار
پیش خودت باز بشینی
تمام این روزا رو
جلو چشات باز می بینی
چقدر ما فاصله داریم
چرا اینو نفهمیدم
کاش اون روزا می مردمو
یه جور اینو می فهمیدم
دیگه برام نمی مونی
تو چشمات اینو می خونم
چقدر دلم گرفته باز
نمی دونم چی بخونم
برای یه مدتی نمی نویسم...یا یه مدت کوتاه یا ...نمی دونم...فعلا همه ی نوشته های این یک سال و نیمو پاک کردم...فقط به همین چند تا نوشته اکتفا کردم...یا حق!
من به تنگ آمدهام، از همه چيز
بگذاريد هواري بزنم،
-آآآآآآي!
با شما هستم!
اين درها را باز کنيد!
من به دنبال فضايي ميگردم،
لب بامي،
سر کوهي،
دل صحرايي
که در آنجا نفسي تازه کنم.
آه!
ميخواهم فرياد بلندي بکشم
که صدايم به شما هم برسد.
من هوارم را سر خواهم داد،
چاره درد مرا بايد اين داد کند.
از شما خفتهء چند،
چه کسي ميآيد با من فرياد کند؟
من دچار خفقانم٬خفقان!
مرا می بینی و هر دم زیادت می کنی دردم ترا می بینم و میلم زیادت می شود هر دم
به سامانم نمی پرسی نمی دانم چه سرداری به درمانم نمی کوشی نمی دانی مگر دردم
نه راهست اینکه بگذاری مرا در خاک و بگریزی گذاری آر و بازم پرس تا خاک رهت گردم
ندارم دستت از دامن به جز در خاک و آندم هم که بر خاکم روان گردی بگیرد دامنت گردم
فرو رفت از غم عشقت دمم دم میدهی تا کی دمار از من برآوردی نمی گویی برآوردم
شبی دل را به تاریکی ز زلفت باز می جستم رخت می دیدم و جامی هلالی باز می خوردم
کشیدم در برت ناگاه و شد در تاب گیسویت نهادم بر لبت لب را و جان و دل فدا کردم
تو خوش میباش با حافظ برو گو خصم جان میده چو گرمی از تو میبینم چه باک از خصم دم سردم
خوشحال شدم از اینکه به این بازی ادبی دعوت شدم....از منصوره ی عزیز ممنونم به خاطر لطفی که به من داشت...من هم برای اینکه چند تا از بهترین دوستانمو در این بازی شریک کنم از مریم و دیوانه و چکاوک و نیما دعوت می کنم تا با یکی از کلمات "نسیم" ٬"دیده" ٬ "مست" و "ساقی" شعر دلخواهی بنویسند.
*با وجود اینکه انتخاب یکی از غزل های حضرت حافظ از دیوان حضرت کار چندان ساده ای نیست٬ ولی همیشه این غزل به نظرم متفاوت بوده و تو ذهن و دلم جایگاه ویژه ای داشته و از آنجایی که بخت با من یار بود واژه های "زلف" و "رخ" هم در این غزل بود.